ارتقای ارتباطات دریایی کشور در گرو تکمیل و اجرای طرح جامع/ روند مثبت پیشرفت پروژه های زیرساختی بندر چابهار ایجاد مناطق آزاد به منظور حمایت و پشتیبانی از فعالیت های بنادر است/ ضرورت ایجاد مسیرهای ریلی به منظور دسترسی هرچه بهتر به بندر چابهار توسعه بندر چابهار، پیشانی توسعه سواحل مکران/اتصال بندر چابهار به خطوط ریلی در طرح جامع لحاظ شده است اولویت ایجاد مزیت و جاذبه اقتصادی با رویکرد زنجیره حمل و نقل در بندر چابهار / پروژه های زیربنایی در بندر شهید بهشتی به سرعت تکمیل شود/ تعمیرات اساسی و استانداردسازی انبارها به سرعت و قدرت آغاز عملیات اجرایی بلندترین برج کنترل ترافیک دریایی بنادر در بندر چابهار/ بهره بر داری از ایستگاه جزر و مد سنجی و هواشناسی بندر شهید بهشتی/ استقرار تجهیزات ناوبری و الکترونیکی در برج کنترل ترافیک دریایی بندر چابهار ضرورت تعامل بیشتر هند برای عبور از چالش های همکاری در بندر چابهار ارسال سومین محموله ترانزیتی کشور افغانستان/ محصولات استان کرمان از طریق بندر چابهار صادر شد بندر چابهار؛ قابلیت پذیرش کشتی های سایز بزرگ را دارد/ بندر چابهار با برخورداری از تجهیزات مدرن و پیشرفته، پاسخگوی خطوط لاینری است‌ اشتغال 1050 نفر در شرکت های سرمایه گذاری و عمرانی بندر چابهار هیچ نیرویی در حوزه بهداشت و درمان بندر چابهار جذب نشده است
دو روایت از فرار دریانوردان ایرانی از چنگ دزدان دریایی سومالی
لیلاج‌های دریا

بسیاری گمان می‌کنند که در اقیانوس، روز تنها می‌آید و می‌گذرد و هیچ رخ نمی‌دهد. خب... اگر دریانوردی را بیابید که پس از سال 2005 از آب‌های شاخ آفریقا گذشته، به شما خواهد گفت که چنین نیست! به شما خواهد گفت که وقتی بناست فاجعه‌ای از راه برسد، چه حسی دارد. می‌دانید چه حس و صدایی دارد؟ چیزی درست شبیه به همین صدایی که از این صفحه‌ی پیش رویتان می‌شنوید: هیچ. به نام بهترش: سکوت. سکوت یعنی چیزی دارد به شما نزدیک می‌شود که بنا نیست تا پیش از آن‌که دیر شود، از حضورش خبردار شوید.

حالا دیگر مثل آن سال‌ها نیست؛ اما آن زمان پسِ هر سکوت مرگ‌باری در آب‌های شاخ آفریقا، صدای قایق‌های موتوری بود. اگر صدا را می‌شنیدید، یعنی دیگر دیر شده بود. اگر سوار بر یک کشتی بزرگ بودید، برای آن‌ها کندتر از آنی بودید که بتوانید بگریزید و اگر سوار بر یک کشتی کوچک یا یک لنج، کوچک‌تر از آنی بودید که نشود محاصره‌تان کرد. کار تمام بود! شما سلاحی نداشتید. چون آن‌ها سراغ ناوها و ناوچه‌های جنگی نمی‌رفتند و تنها به شرطی سراغتان می‌آمدند که یقین می‌کردند یک کشتی تجاری یا ماهی‌گیری بی‌دفاعید؛ همچون بره‌ای جامانده از رمه.

ساده به نظر می‌آید، نه؟ همین سادگی تحمل‌ناپذیر بود که ماه‌ها بینندگان اخبار را شگفت‌زده می‌کرد. کشتی‌های بزرگ یکی پس از دیگری تسلیم یک ـ دو قایق موتوری با سه ـ چهار سرنشین مسلح می‌شدند؛ تفنگ به دست‌هایی لاغر و تکیده، صندل به پا و ژنده‌پوش. کارشان آن‌قدر ساده و آسان به‌نظر می‌آمد که بسیاری از دنبال‌کننده‌های خبرهایشان از خود می‌پرسیدند که «این‌ها چرا پیش از این چنین نمی‌کردند؟» این را احتمالا خود آن تکیده‌های مسلح هم پس از نخستین عملیات موفقشان از خود پرسیده بودند: «چرا زودتر نیاغازیدیم؟» این را احتمالا هر خلاف‌کاری پس از نخستین خلاف موفقش از خود می‌پرسد.

آن‌ها خود فاجعه بودند. میلیون تن آب پاک و مواد غذایی به چشم‌انتظارانشان در آفریقای فقیر نرسیدند، هزاران بشکه نفت نیست شدند، هزاران کانتینر کالای تجاری به مقصد نرسید تا هم صادرکننده‌ها زیان ببینند و هم واردکننده‌ها. شرکت‌های بیمه، پیش از آن‌که خود را با شرایط نو وفق دهند و تعرفه‌هایشان را بالا ببرند و سود هنگفت کنند، حسابی به دردسر افتاده بودند.

آن‌ها چون هر فاجعه‌ی دیگری بی‌هیچ حساب و کتاب و منطق عادلانه‌ای بر سر قربانیانشان نازل می‌شدند. ممکن بود بخت یار یک کشتی غول‌پیکر گران‌قیمت باشد و قسر در برود، اما چون بیشتر اوقات، عذاب سراغ یک لنج ماهی‌گیری محقر را بگیرد. همه‌چیز بسته به آن بود که هنگام عبور شما، آنان روی آب باشند و ردتان را بزنند یا نه!

 

عالمش تخته و انجم بُوَدش مهره‌ی نرد

آب‌های سومالی از دهه 90 و از دوره دوم جنگ‌های داخلی‌اش، یکی از نگرانی‌های دریانوردان بود. ولی از سال ۲۰۰۵، با اوج‌گیری جنگ‌های داخلی در این کشور و از هم پاشیدن قدرت متمرکز دولت، «دزدان دریایی سومالی» شدند کابوس دریانوردان تجاری، نفتکش و لنج‌های باری و صیادی. گزارش سازمان ملل متحد می‌گوید که بیشتر آن دزدان پیشتر ماهی‌گیر بودند، اما افتادن تور خارجی‌ها در آب‌های سومالی، در فقدان دولتی مقتدر، کارشان را از ایشان ستاند؛ کاری که از مدتی پیشتر به سبب دفع زباله‌های سمی و اتمی خارجی‌ها در آن آب‌ها و از پی آن، مرگ ماهی‌ها، رونق نخستینش را باخته بود. خارجی‌ها با دو سبب آنان را بیکار کرده بودند و دیگر دولتی هم در کار نبود که حق آن‌ها را بازبستاند. بر همین بنا هم، برخی پژوهش‌ها از همدلی 70 درصدی مردم سومالی با دزدان دریایی‌شان می‌گفت؛ چون آنان را عاملان جبران خسارت خارجی‌ها به منابع آبی سومالی می‌دانستند.

بزرگ‌ترین سرقت دزدان دریایی سومالی یک نفتکش عربستانی بود که دو میلیون بشکه نفت به ارزش ۱۰۰ میلیون دلار را می‌برد. عاقبت شورای امنیت سازمان ملل، پانزدهم مهرماه سال 1386 با صدور قطعنامه ۱۸۳۸، کشورهای جهان را به مبارزه با دزدان دریایی سومالی فراخواند. پیشتر چند کشور، نیروهای نظامی دریایی‌شان را به خلیج عدن فرستادند. ایران هم از سال 1388 و پس از چند حمله به کشتی‌های ایرانی، ناوهای جنگی خود را راهی خلیج عدن کرد. اندک‌اندک و نه به میزانی قابل توجه، از تعداد حمله‌های دزدان دریایی کاسته شد؛ شکارهایشان کوچک‌تر شدند و از مبلغ باج‌ها کاستند.

آماری دقیق از تعداد ملوانان گروگان گرفته‌شده‌ی ایران در دست نیست. در یکی از آخرین اظهارنظرها، پاییز پارسال، علیم افشار، مدیرعامل تعاونی صیادان چابهار گفت که «تعداد ملوانان به گروگان گرفته‌شده در منطقه سومالی به ۴۴ نفر رسیده است.» این در حالی است که مقامات سازمان بنادر و دریانوردی در سال 1390 از اسیر بودن 109 ملوان خبر داده بودند. تعداد چشم‌ناپوشیدنی از این ملوانان به سبب نپرداختن باج به دزدان دریایی، کشته شدند! آن زمان گفته می‌شد تن‌دادن به باج‌خواهی دزدان دریایی آنان را برای ادامه‌ی این کار برمی‌انگیزاند، بدعادتشان می‌کند و کمکی به بهترشدن اوضاع نمی‌کند و در مقابل، ایستادن در برابر خواست آنان، نوار کارشان را می‌برد.

فرار اما هیچ آسان نیست. دست‌کم از مدارا دشوارتر است. قمار بزرگی است؛ بی‌فرصت دوباره؛ که بر سر جان است و جان آدمی تنها یکی است. یا زندگی‌ای را که دیگر مال خودت نیست یک‌جا می‌بری، یا یک‌بار برای همیشه می‌بازی‌اش؛ همچون لیلاج. گمان می‌کنید فرار از دست دزدان دریایی را می‌گویم؟ آری، البته که آن‌هم قماری است.

 

آسمان تیر غم و مرغ قضا صیاد است

«شب اول من را با دستبند زیر یک خودروی لندکروز نظامی بستند. نزدیک صبح که می‌شد، هوای آن‌جا خیلی سرد بود. لباس‌هایم را درآورده بودند و من روی ماسه بودم... دیدم یکی از آن‌ها با یک ظرف روغن ماشین به طرفم می‌آید. وحشت کردم. گفتم کارم تمام است؛ می‌خواهند رویم بنزین بپاشند [و مرا به آتش بکشند]. نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. وقتی پاشیدند، سراسیمه شروع کردم به بوییدن تنم... فهمیدم آب است؛ آب یخ در آن سرما.» (گفت‌وگو با همشهری، خرداد 1393)

شهریار علی‌آبادی، ملوان جوان ایرانی، درست چهار سال پیش، هنگامی که پای تلفن این‌ها را به خبرنگار همشهری می‌گفت، در نایروبی پایتخت کنیا بود تا پس از آزمایش‌های پزشکی و فراهم‌آمدن مقدمات، به ایران بازگردد. او با چهار سال تاخیر به کنیا رسیده بود؛ البته بدون کشتی‌اش و باری که بنا بود به آن‌جا برساند. سرملوان کشتی «آلبدو» که در اجاره‌ی یک تاجر ایرانی بود، در میانه‌های شهریورماه 1389، بندر عباس را ترک گفته بود تا چند تن مواد غذایی را به کنیا برساند؛ که نشد. آنان پس از چند روز پیش رفتن در اقیانوس، به نزدیکی‌های سومالی که می‌رسند، در محاصره‌ی دزدان دریایی می‌افتند؛ کشتی را به دزدان دریایی سومالیایی می‌بازند و راهزنانِ مسلح قایق‌سوار می‌شوند کاپیتان کشتی بی‌دفاع و آن را به ساحلی در سومالی می‌رانند.

آلبدو یکی از نخستین کشتی‌های ایرانی بود که پس از فزونی‌یافتن حمله‌های دزدان دریایی سومالی در دهه اخیر، گرفتار آنان می‌شد و به همین سبب هم، ملوان ایرانی نمی‌دانست چه دارد بر سرش می‌آید. او گمان می‌کرد بناست پس از غارت بار کشتی رهایشان کنند. کشتی غارت شد، اما آن‌ها نه‌تنها رها نشدند که یک سال را روی آب و توی همان کشتی زندانی بودند تا خانواده‌ها و دولت‌هایشان تن به پرداختن باج دزدان دریایی بدهند. کشتی عاقبت غرق شد. در این یک‌سال، دولت پاکستانی باج دزدان را پرداخته بود و دریایی‌های پاکستانی داخل کشتی خلاص شده بودند. شهریار و 10 دریایی مانده را که یا هندی بودند یا مالزیایی به خشکی آوردند؛ اما شهریار را از دیگران جدا کردند؛ چون به گفته‌ی خود او: «کاپیتان پاکستانی کشتی به دزدان دریایی گفته بود که من از اقوام مالک کشتی‌ام و به مالک کشتی گفته‌ام که کشتی را آزاد نکن و به دزدان دریایی پول نده و همین حرف‌ها برای من دردسر درست کرد. کاپیتان پاکستانی کشتی می‌خواست با این کار راه فراری برای خودش و هموطنانش پیدا بکند که موفق هم شد. از همان روزی که پاکستانی‌ها آزاد شدند، شکنجه‌های من شروع شد.»

پایان آن روزی که پاکستانی‌ها رها شدند، همان «شب اول»ی است که علی‌آبادی می‌گوید: جامه‌کنده و برهنه‌تن، بسته به زیر یک لندکروز نظامی؛ روی ماسه‌ی سردی که در روز آن‌قدر داغ است که تنها یک اهل ساحل می‌تواند پای پینه‌بسته‌اش را بر آن بگذارد. «پس از آن من را با دستبند داخل یک آلونک کوچک گذاشتند و در همان وضعیت نشسته با دستبند، من هم باید غذا می‌خوردم و هم نماز می‌خواندم. بعد شروع کردند به کتک‌زدن. دست و پایم را از پشت می‌بستند و با چوب و شلاق کتکم می‌زدند. گاهی هم پاهایم را با طناب می‌بستند و آویزانم می‌کردند و شلاق می‌زدند.» نزدیک به دو ماه پس از این، خانواده‌ی او باخبر شدند که شهریار گروگان دزدان دریایی است. آن‌ها منتظر بودند که شهریار بازگردد تا جشن عروسی‌اش را برپا کنند. تا پیش از آن، گمان می‌کردند که کشتی در جزیره‌ای دورافتاده در اطراف تایلند خراب شده و او روی آب گرفتار مانده است. به آنان چنین گفته بودند.

دزدان دریایی چندماه بعد به طور مستقیم به خانواده‌ی شهریار تلفن کردند: «150 هزار دلار برای آزادی پسرشان». پرداخت این رقم حتی با دلار آمریکای 1500 تومانی آن روزها برای آنان ممکن نبود. خانواده علی‌آبادی تا ملاقات با رئیس‌جمهوری وقت هم پیش رفتند. پاسخ گرفتند: «وزارت امور خارجه چنین پولی ندارد. بروید سراغ کمیته امداد.» کمیته‌ی امداد هم همان را گفت: «نداریم.» دیه‌ی مرد مسلمان در آن سال، 90 میلیون تومان بود و دزدان دریایی طبیعتا برای یک آدم زنده، بیشتر از یک آدم مرده پول می‌خواستند.

شهریار و 10 دریایی دیگر، 11 ماه در آن اتاقک گلی در آن روستای ساحلی سومالی ماندند. پس از آن «یک دوره‌ای ما را در جنگل نگه می‌داشتند. جاهایی را انتخاب می‌کردند که پر از درخت و خار بود و ما را زیر درخت مخفی می‌کردند که اگر هواپیما یا هلی‌کوپتری رد شد، نتواند ما را ردیابی کند.» 30 ‌ماه که از اسیر بودنشان گذشت، دزدان دریایی یکی از هندی‌ها را کشتند. بعد به خانواده شهریار زنگ زدند و گفتند که حاضرند در ازای 100 هزار دلار هم پسرشان را آزاد کنند، وگرنه همان را با شهریار می‌کنند که با دریانورد هندی کردند. تخفیف دزدان دریایی چندان هم به کار خانواده‌ی شهریار نمی‌آمد. اوضاع اقتصاد ایران هم به‌هم‌ریخته بود؛ دزدان دریایی کمتر می‌گرفتند، اما خانواده‌ی علی‌آبادی باید بیشتر می‌پرداختند. در آن یک سالی که از تماس نخستین گذشته بود، دلار به 3500 تومان رسیده بود؛ یعنی با وجود تخفیف، خانواده علی‌آبادی باید پولی بیشتر از پیش می‌پرداختند. دیه‌ی کامل یک مرد مسلمان هم شده بود 5/94 میلیون تومان. آن‌ها خانه‌شان را فروختند: 50 میلیون تومان. کافی نبود. سراغ خیران رفتند: هیچ. مادر صدای ناله‌های شهریار را از پشت تلفن شنیده بود: سکته کرد. به امید باز دیدن پسرش اما زنده ماند. پسر هم زنده ماند. دزدان دریایی او را نکشتند. شاید به این امید که اوضاع اقتصاد ایران بهتر شود و دلار ارزان‌تر. نگه‌داشتن گروگان برای آن‌ها نه هزینه‌ی چندانی داشت و نه دردسری. هیچ‌کس در پی گروگان‌ها تا سومالی نمی‌رفت. گروگان برای آن‌ها چکی بود که بالاخره یک روز می‌توانست نقد شود و همین هم بود که آن‌ها گروگان‌ها را برای مدت‌های طولانی در بند نگه می‌داشتند. چک شهریار و دوستانش اما برای آن‌ها نقد نشد. در آن روستا چند گروه مسلح جدا از هم فعال بودند. سازمان ملل به ترتیبی که روشن نیست، کوچک‌ترین و ضعیف‌ترین گروه را راضی کرد تا شهریار و 10 دریانورد دیگر را فراری دهد. چنین کاری از آنان ساخته نبود. آن‌ها به شهریار و همراهانش خبر دادند که تنها می‌توانند یک ماشین و یک تلفن برایشان جور کنند. همین هم کافی بود: بی‌ماشین، فرار غیرممکن بود. شهریار و همراهانش نخست کوشیدند یک تونل برای گریختن از اتاقک چوبی بکنند؛ نشد. جدار دنده‌های نی تا عمق 5/1متری فرو رفته بود. آنان عاقبت تصمیم گرفتند از پنجره‌ی کوچک اتاق بیرون بروند. این‌که چرا پیشتر چنین نکرده بودند و خواسته بودند تونل بکنند هم روشن نیست. در نخستین ساعات بامداد جمعه 16 خرداد 1393، از پنجره گریختند. پاورچین از لابه‌لای خانه‌های روستا گذشتند، به‌جایی امن رسیدند، به آن گروه همراه تلفن کردند. راننده‌ای سراغشان آمد، سوارشان کرد و از روستا دورشان کرد. «نزدیک یک دوراهی، راننده پیاده‌مان کرد و یک چراغ‌قوه به ما داد و راه را نشانمان داد و گفت این راه را مستقیم بروید. بعد از چند دقیقه چند نفر دنبالتان می‌آیند. ما هم رفتیم اما آن‌ها نیامدند. نگران بودیم اگر گروه‌های دیگر ما را ببینند، جانمان را بگیرند. بعد از یک ساعت که در جنگل بودیم، گروه دیگری که 15-16 مرد مسلح بودند، سراغمان آمدند و ما را بردند... چند ساعت پیاده رفتیم... دو ماشین دنبالمان آمد و از آن‌جا دور شدیم. چند ساعت در راه بودیم تا این‌که به بیابان رسیدیم. 23 ساعت بعد نیروهای دولتی آن ایالتی از سومالی که داخلش بودیم، آمدند و ما را تحویل گرفتند.» مقصد بعدی، نایروبی کنیا بود: عاقبت آزادی؛ جفت شش.

 

با چنین تخته و این مهره و این کهنه‌حریف

«بچه‌ام بی‌کفن و بی‌نماز دفن شد. نمی‌تونم سر خاکش گریه کنم.» (گفت‌وگو با میدان، آبان 1395)

مادر عبدالماجد نوهانی، جاشوی بندر کُنارکی، یک سال و نیم پیش، در حالی ضجه‌زنان این را به خبرنگار «میدان» گفت که دست‌کم یک سال از روزی که پسر دیگرش، عبدالله، 10 ماه پس از ترک خانه، خبر جان باختن برادرش را پشت تلفن به مادر گفته بود، می‌گذشت. زخم مادر هنوز تازه بود. تازه هم می‌ماند. آن‌ها ماهی‌گیران سوار بر یکی از دو لنجی بودند که زمستان 1393 کُنارک را ترک کردند، در آخرین فرصتِ بر گرفتن از دریا. صید کردند، در راه بازگشت، صید شدند. آن‌ها هرگز به خانه بازنگشتند تا جامه‌ی سپید منتظر را بر تن نوعروسانشان کنند. ششم فرودین‌ماه 1394، بد آوردند؛ لنج «سراج» گرفتار دزدان دریایی شد.

عبدالله نوهانی یکی از چهار نفری بود که در ویدئوهایی تکی که هفتم بهمن 1395 منتشر شدند، بی‌رمق و تکیده‌روی، از دولت ایران و خیران ایرانی و نهادهای بین‌المللی خواستند خون‌بهایشان را جور کنند تا از دست دزدان دریایی خلاص شوند. آن ویدئوها یک ماه پیش از منتشرشدن ضبط شده بودند. در یکی از آن‌ها محمدشریف پناهنده هم همان را خواسته بود. چنان‌که پس‌تر خانواده‌ی نوهانی گفتند، عبدالماجد به آنان گفته که شریف هم جان باخته. در ویدئوهای دیگر، ابراهیم بلوچ‌نیا و جلال/جمال‌الدین دهواری هم همان سخنان را رو به دوربین گفته بودند.

جمال‌الدین دهواری که همه جلال می‌خوانندش، ناخدای لنج «سراج» است/بود؛ با ۲۱ سرنشین. سوخت لنجشان در میانه‌ی راه بازگشت تمام می‌شود. لنج «جابر» با 17 سرنشینش نزدیک می‌آید تا کمکشان کند. لنج‌ها دوبه‌دو می‌روند و می‌آیند تا هوای هم را داشته باشند. همه‌جا ساکت است. یکهو صدای گوش‌خراش قایق‌های موتوری را می‌شنوند. خانه، دور می‌شود. دزدهای روزگاری‌همکار، می‌برندشان به سواحل سومالی. بیشتر دزدهای دریایی سومالی هم روزگاری ماهی‌گیر بودند. دولتشان سست شد، خارجی‌ها آمدند و خون از رگ دریایشان کشیدند. (چیزی شبیه به همان ویدئویی که چند ماه پیش از صیادی یک قایق پیشرفته‌ی چینی در آب‌های ایران منتشر شد.) برای خودشان ماهی نماند. دزد شدند.

دو لنج در بندر اوبی‌یو سومالی پهلو می‌گیرند. جاشوها همان‌جا در حبس می‌مانند. در انبار تور لنج بی‌لنگر که چون گهواره بچه تاب می‌خورد و تاب می‌خورد؛ در هوای خفه و دم‌کرده از تابیدن یک‌راست خورشید بر الوارش. آب و غذایی را که توشه آورده بودند، جیره می‌بندد. تمام چیزی است که تا رسیدن پول دارند. از هر لنج دو نفر را بیرون می‌کشند. می‌برندشان و شکنجه‌شان می‌کنند. بهشان می‌گویند «با اربابانتان در ایران تماس بگیرید.» دزدان دریایی در تماس نخست، یک‌میلیون دلار، معادل چهار میلیارد تومان پول می‌خواهند؛ برای دو لنج و 38 سرنشینشان. چهار میلیارد تومان. ابراهیم فروزان‌مهر و بادپوره، صاحبان لنج‌ها می‌گویند لنج‌ها را بردارید و ماهی‌گیرها را رها کنید. دزدها نمی‌پذیرند. چندماه بعد، خون‌بها نصف می‌شود: 250 هزار دلار برای هر لنج. این هم شدنی نیست. فروزان‌مهر که عضو شورای شهر کُنارک هم است، لنج را با وام از بانک کشاورزی خریده: یک میلیارد و 200 میلیون تومان و حالا، 400 میلیون مانده از وام را هم به بانک بدهکار است.

شش ماه می‌گذرد. جیره مدت‌هاست که تمام‌شده. دزدان دریایی به خانواده‌ها گفته‌اند که تا پول نرسد، یک کف دست آب هم به جاشوها نمی‌دهند. آن‌ها با قلاب از آب ماهی می‌گیرند، در آب دریا آب‌پزش می‌کنند و می‌خورندش؛ یک وعده در روز، به هنگام غروب آفتاب، در افطار.

یونس پاره‌جو، ناخدای لنج جابر، برای جور کردن هزینه‌ی درمان دختر چهار ساله‌اش هر بار خطر به دریا زدن در آن آب‌ها را به جان می‌خرید. او توانسته بود تلفن همراهش را دور از چشم دزدها نگه دارد. پنجشنبه 9 شهریور 1394، به برادرش تلفن می‌کند. می‌گوید: «فرار کرده‌ایم. ناو کمکی بفرستید. راهمان دور است و هیچ غذایی نداریم. دو قایق موتوری و لنج فروزان‌مهر که در دست سومالیایی‌هاست، در تعقیب مایند.» آن‌ها چهار نگهبان سومالیایی‌شان را مسموم کرده بودند و دست‌وپایشان را بسته بودند. چند ساعت بعد هم موتور لنج صیادی سراج که تعقیبشان می‌کرد از کار افتاده بود و هوای توفانی هم قایق‌های موتوری را پس رانده بود. خوب آورده بودند.

یک ناو ایتالیایی سراغشان می‌رود. ملوانان ناو برای کنارکی‌ها آب و غذا می‌برند. توی لنج، سومالیایی‌های دست‌بسته را می‌بینند. از کنارکی‌ها را می‌خواهند دزدهای اسیر را تحویل آن‌ها دهند؛ نمی‌پذیرند. ایتالیایی‌ها تهدید می‌کنند اگر کنارکی‌ها سومالیایی‌ها را تسلیم آن‌ها نکنند، لنج را منفجر می‌کنند؛ نمی‌کنند. آن‌ها می‌دانند اگر دزدها را تحویل دهند، برای دوستان گروگان‌مانده‌شان گران تمام می‌شود. لنج جابر 10 روز بعد، با چهار سومالیایی در کنارک پهلو می‌گیرد. دختر چهار ساله‌ی یونس پاره‌جو دور از پدر فلج شده؛ دیگر نمی‌تواند راه برود.

با فرار کردن جابری‌ها وضعیت جاشوهای لنج سراج از پیش هم بدتر می‌شود. ابراهیم فروزان‌مهر، صاحب لنج جامانده در دست دزدان، 350 میلیون تومان از مسجدها و اهالی شهر گرد می‌آورد. کسی به نام محمود سراغ او را گرفته، خود را نماینده دزدها و رابط آنان معرفی کرده و می‌گوید می‌تواند در ازای این پول جاشوها را آزاد کند. محمود سومالیایی پول را می‌گیرد و گم و گور می‌شود!

لنج آن‌قدر به ساحل اوبی‌یو کوبیده می‌شود که می‌شکند؛ غرق می‌شود. محبوسانِ در انبارش را به خشکی می‌برند و برای مراقبت بیشتر از آن‌ها و ناتوان گذاشتنشان از فرار، دو دسته‌شان می‌کنند. مسعود بلوچی، احمد بلوچی، آدم بلوچی و شیرمحمد تابه‌زر که ماه پیش با آن‌چه «عملیات پیچیده اطلاعاتی» خوانده شد، به ایران بازگشتند، از همین 21 نفر بودند. هشت نفر را «کرانی» برمی‌دارد که یکی از حرفه‌ای‌ترین دزدهاست و 13 نفر می‌افتند دست یک جانی به نام «عبدالولی». عبدالولی 13 نفر را می‌برد به منطقه‌ای به نام «الهور» در ایالت «پونتلند». کرانی کنارکی‌ها را همان‌جا در اوبی‌یو نگه می‌دارد و در دو اتاقک حلبی جایشان می‌دهد؛ در هر اتاقک چهار نفر، زیر بارش آفتاب داغ بر سقف حلبی. چهار زندانی یکی از اتاقک‌ها به کمک یک چوپان فرار می‌کنند. حسابی خوب آورده‌اند. بعد هم می‌افتند به دست ماموران دولت از هم پاشیده‌ی سومالی و بازگردانده می‌شوند به کنارک. چند هفته بعد، باز برای صید به دریا می‌زنند. خنک آن قماربازی!

کرانی در اتاقک دیگر بر ناخدا جلال دهواری و سه جاشویش سخت‌تر می‌گیرد؛ اما او کارش را خوب بلد است. حرفه‌ای است. ناخدا را هم در چنگ دارد و امیدوار است بتواند گران‌تر بفروشدش. عکس آن‌ها را برای خانواده‌هایشان می‌فرستد.

خانواده 13 گروگان دیگر اما تنها می‌دانند که عزیزانشان در عذابند. از میان آن‌ها گلاب نصرتی یک روز خود را به بیابان می‌زند. پیاده‌پا می‌رود و می‌رود؛ به موگادیشو می‌رسد. به کاردار سفارت ایران. او هم راهی به کنارک می‌یابد. فرار او دایره را بر 12 نفر باقی‌مانده در دست عبدالولی تنگ‌تر می‌کند؛ آن‌ها را به غل و زنجیر می‌کشد و گرسنه و تشنه رهایشان می‌کند. به خانواده‌هایشان تلفن می‌کند و می‌گذارد خوب صدای ناله‌های پاره‌های تنشان را بشنوند. به آنان می‌گوید اگر پول آزاد کردن گروگان‌ها را ندارند، پول آب و خوراکشان را جدا بدهند. همه مردم کنارک دست‌به‌دست هم می‌دهند. خانواده‌ها هرچه طلا و گوسفند و ظرف و ظروف و پتو دارند می‌فروشند و پولش را می‌فرستند. عبدالولی می‌گوید این پول تنها برای بیسکوئیت هندی و چای کافی است. او انتظار دارد پول آب و نان گروگان‌ها پیوسته برسد؛ اما آن‌چه پیشتر گرفته بود، آخرین مانده‌ی آن خانواده‌ها بود. هشت نفر از آن 12 نفر از گرسنگی و تشنگی می‌میرند. عبدالولی، 25 مهر 1395 به خانواده‌ی گروگان‌ها تلفن می‌کند: «30 هزار دلار برای هر گروگان». آن روز در بازار تهران، هر دلار آمریکا را 3602 تومان می‌فروختند؛ یعنی نزدیک به 110 میلیون تومان به ازای هر گروگانِ در چنگ عبدالولی. آن سال دیه‌ی کامل یک مرد مسلمان مُرده در ماه غیرحرام 190 میلیون تومان بود. گویا دیگر چندان جانی به تن گروگان‌ها نمانده بود. کرانی اما برای هر اسیرش 300 هزار دلار می‌خواهد. برای خانواده‌های آن‌ها 30 هزار دلار فرقی با 300 هزار دلار ندارد؛ هیچ‌کدام را ندارند. یک ماه بعد، دزدها به 150 هزار دلار راضی شده‌اند، اما همین هم نیست. بازی منصفانه نیست. آنان دارند نان فقر را می‌بازند. گروگان‌گرفته‌شده‌های آن‌ها کاپیتان‌های کشتی‌های بزرگ تجاری با قراردادهای بیمه‌ای هنگفت با شرکت‌های بزرگ بیمه نیستند. آنان جاشوهایی هستند که از بد روزگار، دزدها چون انبان اغنیا را دست‌نیافتنی دیده‌اند، سراغشان آمده‌اند و می‌خواهند از بیچاره‌تر از خودشان بدزدند، از تنهاتر از خودشان.

کمپین «تا آزادی صیادان ایرانی» راه می‌افتد. هشتگ‌های #آزادی_صیادان_بلوچ و #FreeIranianSailors تِرند می‌شوند. سه روز پس از آغاز کمپین، دوشنبه 17 آبان 1395، بهرام قاسمی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران در نشستی خبری می‌گوید که «ما با سومالی رابطه نداریم.» و سپس اطلاع‌رسانی در این موضوع را «چندان به نفع این افراد» نمی‌داند. رسانه‌ها موضوع را کنار می‌گذارند. خانواده‌ی گروگان‌ها دیگر گفت‌وگو نمی‌کنند. کمپین تمام می‌شود. مولوی عبدالحمید، امام‌جمعه اهل سنت زاهدان، نزدیک به یک ماه بعد، در نامه‌هایی جداگانه به حسن شیخ محمود، رئیس‌جمهوری سومالی و محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه ایران، از آنان می‌خواهد که پیگیر آزادی اسیران ایرانی دربند دزدان سومالیایی باشند. هیچ‌کدام از نامه‌ها پاسخ نمی‌گیرند.

همان روزها ناخدا جلال به همسرش تلفن می‌کند. با نفس‌های بریده می‌گوید: «چهار ماه پیش دوباره فرار کردیم. برای همین تماسمون قطع شده بود. دزدا به‌پای من شلیک کردن. گلوله تو پامه و چرک‌کرده. هنوز گشنه و تشنه‌ایم. دیگه دووم نمیاریم. کاری بکنید.» همه‌ی آن‌هایی که فرار می‌کنند، خوب نمی‌آورند!

 

چشمِ بردن بُوَدت؟ آرزویت بر باد است

دو روز پیش از گرفتارشدن دو لنج جابر و سراج، چهارم فرودین‌ماه 1394، حسن صالحی، معاون وزیر جهاد کشاورزی، از ربوده شدن یک لنج صیادی ایرانی خبر داد؛ لنجی که پس از آن، زیر سایه‌ی خبرهای جان‌باختن جاشوهای لنج سراج، خبری روشن از سرنوشتش به دست نرسید. شناور صیادی فایبرگلاس ۲۸ متری به مالکیت حاج صالح کرم‌زهی که 23 بهمن 1393، بندر کنارک را به قصد صید در اقیانوس هند ترک کرده بود، در نیمه دوم اسفندماه همان سال، چنان‌که در مرکز حوادث دریایی ثبت‌شده، دچار نقص فنی می‌شود و از شیلات ایران و نیروی دریایی کمک می‌خواهد. تماس‌های این لنج بارها و بارها تکرار می‌شود تا عاقبت روز چهارم فروردین‌ماه 1394 ارتباط لنج با مرکز حوادث قطع می‌شود و دیگر اثری از آن به دست نمی‌آید. آنان در آخرین تماس گفته بودند که موتور لنج از کار افتاده است.

محمدصالح کرم‌زهی، مالک لنج، گفته بود که «در مدتی که شناور و ملوانان در میان اقیانوس رها شده بودند، چند بار ناوهای کشورهای بیگانه به آنان غذا دادند، اما آن‌ها در نهایت مجبور شدند خود را به ساحل برسانند.» توفان شدید لنگر لنج را پاره می‌کند و لنج در سواحل سومالی به گل می‌نشیند. صاحب لنج برای نجات شناور و ملوانان گرفتار می‌کوشد با لنجی دیگر خود را به ملوانان گرفتار برساند، اما موفق نمی‌شود.

پس از آن، خبرگزاری آسوشیتدپرس در گزارشی به نقل از «یاسن مالین»، از شهروندان شهر ساحلی «ال‌دار» در سومالی گفت که گروه شبه‌نظامی «الشباب»، ملوانان کشتی ماهی‌گیری ایرانی را که به نظر می‌رسید دچار مشکل فنی شده باشد، دستگیر کرده‌اند. مالک کشتی هم با تایید ضمنی این موضوع، گفت که گروگان‌گیرها با او تماس گرفته‌اند و درخواست پول کرده‌اند. الشباب که از هم‌پیمانان گروه القاعده است، در گذشته بخش‌هایی از مرکز و جنوب سومالی را در کنترل خود داشت اما در سال ۲۰۱۵ شهرهای بزرگ را از دست داد و تنها چند منطقه روستایی برایش باقی ماند. دیگر هیچ خبر روشنی از سرنوشت این لنج به دست نرسید.

  

جاشوهای رهیده از بند ایرانی، پس از چندی که خون به رگ‌هایشان بدود و تنشان قوت بگیرد، باز به دریا خواهند زد. آن‌ها راهی هم جز این ندارند؛ که اگر داشتند، از همان خانه نخست سراغ دریا نمی‌آمدند. آنان به‌پای نردِ جان اقیانوس هند بازخواهند گشت. خانواده‌های آنان در این مدت همان اندکی را هم که داشته‌اند، باخته‌اند و این روزها هر دلار آمریکا در بازار تهران بیش از هشت هزار تومان قیمت دارد!

 

 

۲۷ تیر ۱۳۹۷ ۱۲:۰۴
کد خبر : ۴۳,۰۵۶

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید