با احترام به خاطره‌ای که غزاله علیزاده از «جزیره» برایمان ساخته است
مثل گربه در سرزمینِ قیس
منتظر بودیم فرهاد بیاید، امانتی‌مان برایمان بیاورد و سیاحت جزیره را شروع کنیم. وقت داشتیم که تا آمدنش، این‌طرف و آن‌طرفِ بلوار منتهی به اسکله تفریحی را پیاده گز کنیم، مغازه‌ها را ببینیم که در ویترین‌های پُررنگ و لعابشان آرام‌آرام ذوب می‌شدند، یا برویم آن‌طرف‌تر و در سایه‌ی کُنارها به گربه‌های لاغری نگاه کنیم که خمیازه‌ی عصرگاهی می‌کشند در جزیره. اما هیچ کاری نکردیم، نشستیم گوشه‌ای روی صندلی‌های پارک، و انبوهِ زنان و مردان را دید زدیم که مارپیچ مسیر دوچرخه‌سواری را رکاب می‌زدند و دوپس‌دوپسِ آهنگ‌هایشان از پشت هدفون تا صندلی ما می‌رسید. یکی گفت که بهتر است غروب را این‌جا نمانیم؛ تا خورشید نرفته و کرایه‌های تاکسی گران‌تر نشده و کیش پُر نشده از ماشین‌های خفنی که زوزه‌کشان این‌ور و آن‌ور می‌روند، برویم و تنی به آب بزنیم. گفت که با غروب خورشید، عروس‌های‌ دریایی می‌آیند کنار ساحل و دیگر بعید است هیچ‌کداممان شهامت تن‌زدن به آب را داشته باشیم. ما که شهامت هیچ عروسی را نداشتیم، نشسته بودیم روی صندلی و همین‌طور که نشسته بودیم حرف از بلندشدن و رفتن می‌زدیم. جزیره گویی ما را مات کرده بود؛ چه می‌کردیم در سرزمینِ قیس؟
 
1 «کیش رو یه جور ساختن که آدم همه‌اش دهنش وا بمونه و بگه وووه!» راست هم می‌گفت پیرزنی که توی یکی از مراکز خرید داشت به سایه‌ی کشیده‌ی برجی درست روبه‌رویش نگاه می‌کرد. برجِ مارپیچی بود نیمه‌کاره، با انبوهی از کارگرانِ غیر وطنی که لای دیوارهایش، سایه گرفته بودند و منتظر بودند شب شود و خنکی بیاید. امسال این پیرزن و آن پیرمردی که بعد با کلاه دوره‌دار آمد و دستش را گرفت و به طرف هتل داریوش برگشتند، در کیش کم نیستند. بعضی‌ها می‌آیند این‌جا که فراموش کنند و بعضی‌ها می‌آیند که به یاد بیاورند؛ درست همان‌طور که لئونارد کوهن می‌گفت و اگر این درست باشد، سرزمین قیس، سرزمین آن گربه است که در قصه‌ی بیوه‌ی فقیر آمده؛ سرزمین شانس است این‌جا.
ساکنان کیش چندان وقعی به ما نمی‌گذارند، کارمندهایش هم ایضا. آن‌ها میزبان ما نیستند، خودشان هم در این جزیره میهمان‌اند؛ میهمان سفره‌ای که پهن شده از جنس‌های وارداتی و به مدد آن، مغازه‌هایی که روزگاری از روی نمونه‌ی فرانسوی و اسپانیایی بوتیک‌های مونت‌کارلویی ساخته شده‌اند، ویران شده‌اند و جایشان را برج‌ها و مجتمع‌ها و مال‌های امروزی گرفته و حالا سراسر نور و پر از بادکنک‌های سفید و صورتی‌رنگ‌اند تا بتوانند باز هم مشتری‌ها را متقاعد کنند که کیش جای خرید است. نه! نیست. صفرهای فاکتورهای خریدوفروش در کیش، چون دسته‌ای مرغ مهاجر پر کشیده و در خزانِ تحریم‌ها از کیش رفته است. جایش را چه گرفته؟ کسی نمی‌داند. مثلا در پاساژ پردیس، بیش از 10 واحد خالی هست. زنگ زدیم به صاحبشان برای اجاره. کاری نداشتیم بکنیم و هوا آن‌قدر گرم بود که پاساژگردی نوعی فعالیت اجباری محسوب می‌شد. صاحب مغازه گفت که قیمت‌ها بالاست اما دیگر خواهانی ندارد و باید بگذاردش روی جدار کوزه تا وقت دیگر: «دیگه نمی‌صرفه جنس وارد کردن، چون نه جنس درست و حسابی پیدا می‌شه و نه به لحاظ قیمتی فرق داره. شما اگه مثلا این کفش مارک‌دار رو این‌جا به من تحویل بدی، 300 هزار تومن برای من درمیاد، اما اگه تهران تحویل بدی، 305 هزار تومن. حالا برای خریدار می‌صرفه که پاشه بیاد کیش این کفش رو بخره؟ نه! پس فروشنده چه می‌کنه؟ می‌زنه تو خطِ چینی. چینی هم خب یه تهی داره بالاخره. همه‌ چی ‌رو که نمی‌شه از چین آورد. شما الان ببین چقدر از این فروشگاه‌های همه‌چیزدار تو کیش زیاد شده. اینا قبلا فقط جنسِ مارک می‌فروختن. اصلا کیش یه جایی بود که شما برندهای معتبر دنیا رو می‌شناختی، خصوصا تو حوزه لوازم آرایشی، کیف و کفش و لباس. الان چی؟ هیچی!»
سه بسته نسکافه می‌خریم، قیمتش چندان با تهران توفیری ندارد، مسئله اما این‌ها نیست، مسئله شکستن قبحِ ماجراست و این برای فروشندگان کیش درد دارد که باید کلی هزینه کنند و شوهای خرید و فلان و بهمان راه بیندازند و آخرش هم مجبور باشند از لای صدتا چک و چانه، مثلا دوتا ریملِ مارک بفروشند به قیمت شرکتی مصوبِ تهران. فرهاد زنگ می‌زند. مطمئن‌مان می‌کند که قبل از خروج از پاساژ، به ما می‌رسد.
 
2 داستانی که سِر ویلیام اوزلی از قیس می‌گوید، یک تاریخ‌نگاری نیست؛ انگار دارد نمایشنامه‌ای را بازتعریف می‌کند: پسر بیوه‌ی فقیری به نام قیس، از شدت تنگدستیِ خانواده‌اش، تصمیم به فرار می‌گیرد. (چرا باید فرار کند؟) مادر در اسکله، قیس را می‌بیند و گربه‌ای به او می‌دهد که با خودش ببرد. (چرا مادرِ آدم وقت سفر باید به آدم گربه بدهد؟) قیس چند باری روی عرشه کشتی با خودش کلنجار می‌رود که گربه را بیندازد توی دریا اما منصرف می‌شود. (قیسِ فقیر روی کشتی چطور شکم گربه را سیر می‌کرده؟) در قصر پادشاه هندوستان استقبال خوبی از او می‌شود و سفره رنگین برایش می‌چینند. (چرا قیسِ فقیر باید مهمانِ پادشاه هندوستان بشود؟) قیس می‌خواهد بعد از پادشاه لقمه را به دهان بگذارد و دلی از عزا درآورد که ناگهان موش‌های قصر به سفره حمله می‌کنند. (چرا موش؟) شاه عاصی از این تراژدیِ چندش‌آورِ هر روزه، پاهایش را بغل می‌کند و از ناچاری جیغ می‌زند. (چرا؟) گربه از خورجین قیس بیرون می‌آید و موش‌ها فِلنگ را می‌بندند. در بازگشت به ایران، دیگر قیس یک جوان معمولی نیست؛ او با کلی مطاع و اشرفی دارد می‌رود سرزمینش تا مادر و برادرانش را ببرد به جزیره‌ای که به نام او ثبت شده است؛ جزیره‌ی قیس.
می‌توان ماجرای اسم‌گذاری کیش را طور دیگری هم دید؛ اگر آن‌جا داستان شبیه افسانه‌های هزارویک شب است، این‌جا رنگ و بوی الهه‌های یونانی به خود می‌گیرد؛ کیش سرزمین الهه‌ی عشق و شیدایی بوده، سرزمینی که در آن خواسته‌ها، بی‌هیچ انتظار و بی‌هیچ ممنوعیتی محقق می‌شده‌اند. تاریخ واقعی کیش را اما پیروزانِ جنگ در برابر فراموشی نوشته‌اند. سرزمینی که میان دریایی از آب‌های شور، در دل قنات‌هایش آب شیرین داشته و لااقل دو هزار سال قدمت دارد. این قدمت اما بستگی مستقیمی به صید مروارید داشته است. کار بومیان جزیره از دوران‌ پیش ‌از اسلام هم حتی صیادی، کشاورزی و صید مروارید بوده، پس عجیب نیست که دست‌های خالی‌شان و دریای خسیس، روزی متقاعدشان کرده که دیگر کیش آن سرزمین مادری نیست و نخواهد شد. این تازه زمانی‌ است که اجنبی‌ها این سرزمین را دوشیده‌اند و سهم ژاندارمی خود را در خلیج فارس از جیبِ بومیان کیش کش رفته‌اند.
 
3 ـ چی شد آقاجون؟
راننده‌ی بدی نصیبمان شد. بعدها فهمیدیم که ضریب این احتمال از هر هزار راننده تاکسی، یک نفر بود و عدل، راننده‌ی ما شد! گفتیم ما را در جزیره بگردان اما نه دورِ پاساژها و مال‌هایش. ما را ببر یک جای دور. اولش پوزخندی زد شبیه فیلسوفی که از او درباره اثبات بدیهیات می‌پرسند و گفت که «این جزیره کلا 91 کیلومتره. دور نداره، همه‌اش همینه.» بعد متقاعد شد که ببردمان سمت کشتی یونانی، پارک دلفین‌ها و کمی آن‌طرف‌تر کمپی که محیط‌زیستی‌ها برای لاک‌پشت‌ها زده‌اند. هر جا که می‌ایستاد تا چند دقیقه‌ای بچرخیم، مدام از پنجره سرش را بیرون می‌آورد و داد می‌کشید: «چی شد آقاجون؟» و این یعنی که بریم دیگر. ملال یک حس نیست، با بعضی‌ها هست، حتی با عروس‌های دریایی که از روی ملال نیش می‌زنند یا با کشتی یونانی که هر صبح از خودش می‌پرسد، چرا از بین کشتی‌های این عالم، فقط من باید چنین قسمتی داشته باشم؟
ـ چی شد آقاجون؟
سوار شدیم. مقصد بعدی روستای «باغو» بود. فرهاد هماهنگ کرده بود و شیخ، آن‌جا با قهوه‌های عربی‌اش انتظارمان را می‌کشید. قهوه‌های پر از ادویه و هل، درست مثل لبخندش که تمام صورتش را پر می‌کرد. تصمیم گرفتیم که لج گرما و بدقولی فرهاد و دلتنگی خودمان و این‌که عکس‌هایی که از کشتی یونانی گرفته بودیم بد درآمده بود را یک‌جا سر راننده در بیاوریم. برای همین متلکی پراندیم و هواییِ ما به جای بدی اصابت کرد.
«کیش، مثل پولدارِ مردده؛ یعنی شبیه این آدما که پولشون از پارو بالا می‌ره اما نمی‌دونن، شک دارن که برای سود بیشتر، امروز باید دلار بخرن یا طلا. این وضعِ کیشه. همینه که نمی‌ذاره جلوتر از دماغمون رو ببینیم.» لابه‌لای عکس‌هایی که چند دقیقه پیش گرفته بودیم، عکسی هم بود که یک تانکر آب را نشان می‌داد؛ تراژدی کم‎آبی در جزیره‌ای که روزی به خاطرِ قنات‌های آب ‌شیرینش به‌عنوان سکونتگاه عرب‌های ایران باستان انتخاب شد. شیخ منتظرمان بود؛ عربِ قدبلندی پیچیده در دشداشه‌ای سفید. می‌خواست ببیند چه باعث شده راه گم کنیم و برای گردشگری به روستایی تاریخی در دلِ کیش مدرن برویم.
می‌گویند که یک‌بار محمدرضا پهلوی در بازگشت از سفری هوایی، ناگهان جزیره‌ای را نزدیک چارک می‌بیند، از بقیه می‌پرسد که این‌جا کجاست؟ یکی می‌گوید برهوت، دیگری جواب سربالا می‌دهد و دست آخر، یکی در جمع پیدا می‌شود و می‌گوید که این‌جا کیش است و به خاطر قنات‌های آب‌ شیرینش معروف. شاه محاسبه می‌کند که جزیره کوچک را می‌تواند یک‌شبه بدل به سرزمینی رویایی برای خوشگذرانی کند که هم فال باشد و هم تماشایِ امنیت بیشتر تنگه هرمز. این است که قرعه فال به نام سرزمین قیس می‌افتد و کیش می‌شود همان گربه‌ای که در خورجینش بود.

4 ما مثل همان گربه گریختیم؛ نه از هُرمِ شرجی، که در کیش هر جا بروی شرجی مهمان پیراهنت است. گریختیم چون دسته‌ای آهو که غیر بومی‌ها به چشم و بینی‌شان آشنا نیست. بو کشیدیم و فرار کردیم و چشم که باز کردیم، روی کشتی تفریحی کوچکی بودیم و شب، جوهرش را پاشیده بود توی آب دریا. روی شناور تفریحی، جشن و سروری برپا بود. مردم با شعرهای قدیمیِ خواننده دست می‌زدند و کفشان بریده بود از این شباهت که «مو نمی‌زنه، خود خودشه، حتی صداشو گوش بده، عین خودشه.»

در کشتی «نوید دریا»، مهمان یک زنِ دریانورد و صاحب کشتی بودیم. زن از مشکلات کار می‌گفت و از این‌که چراغ شناور را روشن نگه داشته به این امید که رونق به جزیره برگردد. آب کمی پایین‌تر، انبوهی از منجوق‌های لاجوردی و سیاه بود که یکهو دسته‌ای منجوق سفید وسطشان ول می‌کنی. آن دور، کیش مثل چراغ کم‌سویی می‌سوخت و می‌رفتیم که خودمان را به آرامش شبِ حوضچه بسپاریم که ناگهان صیادی کهنسال، فندک خواست و سیگار به سیگار قصه مروارید کیش را برایمان گفت. گفت که کمرِ صید مروارید را مصوبه سال 1310 شکست؛ وقتی که قانون انحصار تجارت خارجی در کیش اعمال شد و همان 50، 60 خانواری که در جزیره زندگی می‌کردند، ممرِ درآمدشان را از دست دادند: «قبلش، رکود به مروارید زده بود. دست صیادا خالی می‌موند. کم‌کم حکومت مرکزی شروع کرد به بدرفتاری با اعراب جنوب و جزیره. این وسط کشف حجاب هم بود. مگر غیرت عرب می‌گذاشت که یک قانون بیاید و چادر از سر زنش بکشد؟ این‌ها هم گمرک را درست کردند و هم جوان‌ها را به خط کردند برای تعلیمات زیرِ پرچم. همین شد که وقتی قانون انحصار هم تصویب شد، دیگر نشد مروارید را به بندر منامه بفرستیم و بفروشیم. نشستیم توی خانه.»

در برگشت از کشتی، چند نفری ایستادند که خرید کنند. برای قیمت به فرهاد زنگ زدیم، گفت این مرواریدها که توی بازار هست، همه‌اش تقلبی ا‌ست. پس کو آن همه «یکه» و «گلوه» و «بدله» و «ناعم»؟ حالا پسرک بومیِ فیلمِ رخشان بنی‌اعتماد باید چطور لبخندِ باران را بخرد؟

فرهاد رسید، خسته‌تر از همیشه. کمک کردیم که هندزفری از گوش بکند و توی پارک ساحلی نفسی تازه کند. چیزی با خودش نیاورده بود. مطمئن بودیم که دست خالی می‌آید، چون دست نداشت! چند سال پیش که از ما جدا شد و به کیش آمد، دلیل روشنی داشت. این جزیره در ذاتش مهربان است؛ شهرِ دوستدار خانواده و کودک و معلول، و فرهاد که دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود، حالا طبقه بالای یک پاساژ برای خودش کاسبی معقولی به راه انداخته بود و وقتی هندزفری به گوش می‌زد، می‌توانست جزیره را رام ما که مهمانش بودیم، کند. برای شب به جای هتل‌ها و قطارِ اسم‌های دلفریبشان که در وسع‌مان نبود، سوئیتی پیدا کرد و یک‌ربع بعد، کوله‌هایمان را روی موکت آن خانه، زمین گذاشتیم. سرزمین قیس را اکنون از درونش می‌دیدیم.

 

5 عمرِ ساختمان‌ها و تاسیسات در کیش، کمتر از یک‌ربعِ قرن است. اگر در تهران مثلا این عمر، نزدیک به 50 سال است، همان ساختمان در کیش، بیشتر از 25 سال دوام نمی‌آورد و ذرات معلق در هوای شرجی جزیره کلکش را می‌کند. کیش‌وندان اما مجبورند به بازسازی آن‌چه که خود ساخته‌اند؛ چرخه‌ای از ساخت و دوباره ساختن و باز ساختن و ساختن، از کیش، شهری لوکس و تیتیش ساخته که هر جایش می‌روی، بزک و دوزک از دور، تو را فرامی‌خواند. در داخل اما نوعی از ویرانی است. مثلا اگر قرار باشد سوئیتی آن‌جا اجاره کنید و شبی را به صبح برسانید، لاغر و بی‌جان بودن امکانات خیلی زود متعجبتان می‌کند. این اما عجیب نیست. کیشِ امروز، بیرون آمده از خاکستر تاریخ این جزیره است؛ جزیره‌ای در اسارتِ نام‌ها و نه بام‌ها. می‌گویند انقلابیون خشمگین از ظلم و جور شاه، درست چند ماهی پس از پیروزی 22 بهمن 1357، رهسپار کیش شدند تا «آن تصویر کج و معوج و وحشتناکِ قباحت غربی را که هیچ‌یک از اطرافیان امام خمینی(ره) حاضر به شنیدن سخنی درباره آن نبود»، از سر و روی جزیره بزدایند. این روایت ژان کلود گیلبو، خبرنگار روزنامه لوموند است که در گزارشی با عنوان «گناه عظیمی به نام جزیره کیش»، از تسویه‌حساب سیاسیون با تاریخچه کیش و ردپای پهلوی‌ها در جزیره می‌نویسد. خشمی که به تاریخچه مدرن‌شده کیش رفته، چندان هم بی‌دلیل نیست. شاه برای ساخت این جزیره بیش از دو میلیارد فرانک خرج کرد و توقع داشت با مهمان‌کردن گردشگران عرب منطقه و اروپاییانی که تازه جنگ جهانی دوم را فراموش کرده بودند و شب و روز در کاباره‌های مونت‌کارلو پلاس بودند، این خرج را یِر‌به‌‌یِر کند. حداقل خرج هر گردشگر خارجی برای یک هفته اقامت در کیش 17 هزار فرانک بود؛ 10 هزار فرانک خرج و مخارج اقامت و باقی قضایایش، و هفت هزار فرانک هم بابت غذا و ورودی جزیره. این پول اما خرج کاخ‌های شاهنشاهی و عمله و اکره دربار شد، در حالی که جزایر اطراف که قدمتی بیشتر و جمعیتی فراتر داشتند، کوخ می‌شدند. برخی از محلی‌ها می‌گویند که سال 1359 و بلکه یک‌سال بعد از آن، دیگر کیش شهر ارواح و اشباح بود. جمعیت آن به زور مرز هفت، هشت هزار نفر را رد می‌کرد و هر جا که در خیابان‌ها می‌دیدی، گربه‌های لاغرِ بحری مشغول پرسه‌زدن لای آجرهای کاخ‌های نیمه‌ریخته‌ی جزیره بودند. اقتصادِ گردشگری اما پای چوبینِ ماجرا نبود. تاسیسات کیش که برای بیست، سی هزار نفر تعریف شده بود، هنوز سالم بودند و کشور جنگ‌زده باید اراده‌ی آن را پیدا می‌کرد تا با اصلاح ساختارها و تعریفِ قاعده‌ها، از این راه، هزینه‌هایش را تخفیف دهد و بر زخم جنگ، مرهم بگذارد. تغییر شرکت «عمران کیش» به «سازمان منطقه آزاد کیش» و قرار گرفتن جزیره در پروتکلی که اجازه می‌داد خارجی‌ها دوباره به این‌جا رفت‌وآمد کنند و خرید و فروش کالا را از سر بگیرند، آغاز شد و جان تازه به جزیره داد. دوباره زنان و مردانی از چهارسوی کشور راهی جزیره شدند و شاعران به این فکر افتادند که بد هم نیست که در غزلشان، قافیه‌ی کشتی یونانی بگنجانند. سازمان منطقه آزاد کیش اما نزدیک به 20 مدیرعامل به خود دیده؛ مدیران عاملی که عموما در تخت نردِ سیاسیون جفت‌شش آورده بودند. در دوران سازندگی، کیش به تجارت دریایی‌اش بها داد و ناوگان کشتی‌هایش را بازسازی کرد. در دوران اصلاحات، جزیره امنی بود برای مغضوبان تا در هوای پاک جزیره نفسی تازه کنند و برای روزنامه‌های عصر تهران یادداشت بنویسند. احمدی‌نژادی‌ها، جزیره را به کل به تیم مشایی‌ها دادند و کار به ساخت مجموعه هتلِ نرگس هم کشید و حالا هم که یاران روحانی، دارند سعی می‌کنند برای اولین‌بار مفاهیم فرهنگی را به کیش برگردانند؛ چرا که ته‌دلشان می‌دانند که با این وضع دلار، دیگر کیش را نمی‌توانند خریدمحور اداره کنند. کیش‌وندان و بومیان قدیمی جزیره اما در این رفت‌وآمدها، شاهد هزاران بار مشارکت در سیکل بسته‌ی ساختن، خراب‌کردن و دوباره ساختن بوده‌اند. آن‌ها یاد گرفته‌اند مثل کرت و سمر و کُنار باشند؛ درخت‌های جزیره که روزی با هواپیما به برهوت کیش آورده شدند و با خون دل آبیاری شدند تا روزی تصمیم به بیل‌کن گرفتنشان بگیرند و امروز دوباره چشم انتظار رویششان باشند.

 
۲۶ آذر ۱۳۹۷ ۱۰:۵۳
کد خبر : ۴۴,۶۹۰
کلیدواژه ها: شماره 260 

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید